تبليغاتX
در حیاط کوچک پاییز

در حیاط کوچک پاییز

طاقت سنگ

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
غزل پریده رنگ است دل ترانه تنگ است
نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
بیا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است
هر كسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خندید خنده‌های من رو دزدید
پشت پلك مهربونی خواب یك توطئه می‌دید
رسیده‌ام به ناكجا خسته از این حال و هوا
حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست
مرا طاقت من نیست مرا طاقت من نیست
نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
بیا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است
هر كسی همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خندید خنده‌های من رو دزدید
پشت پلك مهربونی خواب یك توطئه می‌دید
رسیده‌ام به ناكجا خسته از این حال و هوا
حدیث تن نیست مرا طاقت من نیست
مرا طاقت من نیست مرا طاقت من نیست
طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
دل ترانه تنگ است غزل پریده رنگ است
نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
بیا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است

داریوش اقبالی

یکی از زیباترین اهنگ های داریوش اقبالی

+ نوشته شده در  89/06/10ساعت 23:1  توسط برگ پاییزی  | 

؟

(در همسایگی ابرها خانه ای است.و در این خانه عطر باران همیشه جاری)

این ابر فقط بغض است.من حسرت بارانم.
+ نوشته شده در  89/06/10ساعت 22:27  توسط برگ پاییزی  | 

نامه

سلام ؛ حال همه ما خوب است ٬ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ٬ که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این  همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه  زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان .

 تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود. می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است٬ اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ؟

 راستی خبرت بدهم ٬! خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار ٬

هی بخند ! بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد . فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬

باد٬ بوی نامه های کَسان من می دهد ...

 یادت می آید رفته بودی خبر  از آرامش آسمان بیاوری؟

 نه ریراجان !

نامه ام باید کوتاه باشد٬

ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬

از نو برایت می نویسم :

حال همه ما خوب است ؛ اما

تو باور مکن!

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 23:54  توسط برگ پاییزی  | 

دود یعنی...

دلی بود اگر...

دلی بود اگر   به همین کارون خودمان می زدم

که عصرها مهربانتر از این حرف هاست

دریا جای خودش دریا

از کوچه هایی به خانه برمی گشتم اصلن   که... نمی دانم!

این روزها اما   

به هیچ چیز نمی شود اعتماد کرد

حتا به همین خودکار آبی!

پنجره اصلن به قیافه ی این دیوار نمی خورد

درست مثل جوانی به قیافه ی من.

 پرده پایش را از ماجرا کنار بکشد اگر

خیلی چیزها روشن تر می شود

از همین سقف   که دارد راست راست،دروغ چکه می کند  گرفته

تا چهار ستون این ماجرا

اصلن   از خشت اول کج بوده!

با این همه جای هیچ نگرانی نیست

شما می توانید آرام تر از این حرف ها

زیر این سقف خواب حتا     نه!  ببینید!

این شعر دارد به شما دروغ تحویل می دهد شاید

 

پای خیلی ها را وسط نکشیم اگر

ازگلیم که هیچ    از خیابان هم بیرون بزند

هیچ اتفاقی نمی افتد

 

این دایره ها   تنها برای کفش های ما قرمز شده اند.

پیاده رو تنها پیاده روست

نه بوسه به قیافه اش می خورد     نه هم...

سیگارتان  را لطفن  خاموش           اصلن...

شب اتفاقی ست که افتاده روی این ماجرا

سعی کنید بیشتر با خودتان کنار بیایید

زندگی یعنی همین:

که عقربه ها هی بچرخند و ما تنها پیر شویم.

چقدر حرف حرف می آورد

به شعر برگردیم

اینجا دلت هر چه بخواهد    نه!

خیلی حرف ها را  هیچ جا نمی شود زد

 با احتیاط کامل می بوسمت

دود یعنی تو تمام می شوی سیگار من! 

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 23:53  توسط برگ پاییزی  | 

زیر هشت

بـــا تــــو امــا
مـــــاندم تنـــهـــا
مُــــهــری بـــر لــــب بـــنــدی بــــر پـــا
دل هــمـــه گـــمـــراهــی و گــــنــاه
تو امـــیــد جــان،
جـــان هــمــه خــامــوشــی و خـــزان
تو مـــرا  بـــخـــوان
لـــب نــگشـــودم امـــا ســوخـــتــم ســـاخـــتـــم
با مـــن خـــستـۀ غــم تـــو بـــمـــان
ای کـــه بـــجـــز تـــو
نــمـــانــده مـــرا مـــگـر آه مــن
مـــن هــــمــه شـــوق تو ام مـــنــگـر بــه گــنــاه مــن
تـــو تــب و تــاب رســیــدن مــن بــه قــرار دل
مــن غــم و حــســرت و دربــدری
تــو پــنــاه مــن
دل هــمــه گــمــراهــی و گــنــاه
تــو امــیــد جــان،
جــان هــمــه خــامــوشــی و خــزان
تــو مــرا بــخــوان
شــاه اگــر از دل رفــت و غــم پــیــدا شــد
بــا مــن خــستــه غــم تــو بــخــوان
ای کـــه بـــجـــز تـــو نــمـــانــده مـــرا
مـــگـر آه مــن
مـــن هــــمــه شـــوق تو ام مـــنــگـر بــه گــنــاه مــن
تـــو تــب و تــاب رســیــدن مــن
بــه قــرار دل
مــن غــم و حــســرت و دربــدری تــو پــنــاه مــن
از تــو مــوج ام بــا تــو دریــا
در تــو پــنــهــان بــا تــو پــیــدا
+ نوشته شده در  89/05/30ساعت 0:33  توسط برگ پاییزی  |